مرتضى راوندى
100
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
متمايل گردد ، و سپس مصلحت ديدند كه سران عالم اسلام را از راه پول ، با حكومت يزيد همداستان كنند . پس صد هزار درهم براى عبد اللّه بن عمر فرستادند . عبد اللّه نخست اموال را قبول كرد و چون نام بيعت شنيد مالها را رد كرده گفت كه من پير شدهام و دين من به صد هزار درهم ارزان است . مروان به معاويه پيغام داد كه مردم مدينه معتقد به عبد اللّه عمرند و مىگويند تا مقتداى ما بيعت نكند ، ما بيعت نمىكنيم ، ديگر آنكه عايشه مىگويد كه آن بدعتى است كه معاويه احداث مىكند ، چه ابو بكر و عمر . . . كه خليفه بودند خلافت را به اولاد رشيد خود ندادند و اين رسم اكاسره و قياصره است و جباران و ظالمان . « 13 » پس از آنكه معاويه مروان را براى اجراى نقشهء خود نزد عبد الرحمن بن ابى بكر فرستاد ، وى گفت : « اى مروان تو و معاويه از جملهء دروغگويانيد و غرض شما آن است كه رسم قياصره و اكاسره تازه گردد و همچنين امير المؤمنين حسين رضى اللّه عنه و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن - زبير بر اين حديث انكار كردند . » « 14 » معاويه چون ديد كار خلافت يزيد با تحبيب و تطميع صورتپذير نيست ، به شمشير متوسل شد و به صحنهسازى پرداخت . در يكى از مجالس تبليغاتى يكى از همكاران معاويه زبان به مدح يزيد گشود و آشكارا گفت كسانى كه با يزيد مخالفت كنند با شمشير كيفر خواهند ديد . پس از پايان اين سخنان ، معاويه از احنف بن قيس پرسيد نظر تو چيست ؟ وى گفت : اگر راست گويم از شما مىترسم و اگر دروغ گويم از خداى ، تو بر احوال يزيد از همه داناترى . اگر مىدانى كه رضاى خالق در اين است با هيچكس مشورت مكن و اگر به خلاف اين گمان دارى ، غرض دنيوى را منظور نظر ندار و دنيا را به دو مسپار . . . خلق پراكنده شدند و سخنان احنف را ورد زبان ساختند . » « 15 » معاويه پس از اين مجلس بار ديگر با وعد و وعيد مردم را وادار كرد تا با يزيد بيعت كنند . جالب توجه است كه معاويه در يكى از مجالس تبليغاتى به استناد آيهء « أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ » مردم را به پيروى از پيشنهاد خود فراخواند و بيعت با يزيد را خير و صلاح مردم شمرد . معاويه چون ديد با پول و زور موفق خواهد شد ، نمايندگان خود را به ممالك مختلف اسلامى گسيل داشت و از آنان خواست كه به نفع فرزندش يزيد از مردم بيعت بگيرند و خود راه مدينه پيش گرفت . چون به مدينه نزديك شد ، مردم به استقبال او شتافتند . اول كسى كه با وى ملاقات نمود ، امير المؤمنين حسين رضى اللّه عنه بود . معاويه بر آنجناب گفت : لا مرحبا و لا اهلا ، تو بدنى را مانى كه خون او به جوش آمده باشد و حق عز و علا خون تو را خواهد ريخت . و چون عبد الرحمن بن ابى بكر را ديد ، گفت : تو پير شدهاى و عقل تو زايل گشته . و با عبد اللّه عمر نيز سخنان سرد گفت و با ابن زبير هم خطابهاى عنيف كرد و از جمله سخنانى كه با ايشان گفت يكى اين بود كه من شما را به حسد و عداوت وسفهء و نيكو مىشناسم . امير المؤمنين حسين گفت : آهسته باش اى معاويه كه ما اهل اين سخن
--> ( 13 ) و ( 14 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 3 ، ص 75 . ( 15 ) . همان ، ص 76 .